سلام

سلام... مژههمگی خوب هستین؟حقیقتش دلم برای اینکه مثل زمان قدیم هر روز یه چند ساعتی بیام توی نت و حال بچه ها رو بپرسم خیلی تنگ شده....خنثینمی دونم شاید دوباره یه وقتی جور بشه که عین قدیما بتونم به نت هم زیاد سر بزنم...عینکانشاءالله تا٢٩/٣/٨٨ اگه خدا بخواد درسم تموم میشه و فارغ التحصیل میشم....یولبرای ارشد امتخان دادم اما چون هیچی نخوندم امید به قبولی ندارمنگران.اگه ارشد قبول نشم اسمم میره توی لیست طرحی ها...برام خیلی دعا کنین،چون مشهد ظرفیتش پر شده فقط جا برای متاهل ها داره،بیچاره مجردها باید برن شهرستان های اطراف...افسوسمن یکی از همین الان تنم داره میلرزه....استرسچون دیگه حوصله شهر غریب رو ندارم.چی میشه اسمم توی ارشد در بیاد چشم(ای خداااااااااا....)راستی آبجی سمیرا،آبجی بتول دلم برای جفتتون یک ذره شده....ماچتوی این چند ماه اخیر چون همش بیمارستان بودم خیلی بی معرفت شده بودم.تصمیم دارم این ٢هفته که تموم بشه یکمی وقت برای خودم بزارم و اینقدرسر خودم رو با کارای جورواجور شلوغ نکنم...توی این مدت طوری سرم شلوغ بود که تا میرسیدم خونه از خستگی زیاد بیهوش میشدم...خمیازه فکر کنم این آخرین متنی باشه که توی دوران دانشجویی می نویسم،باورم نمیشه که این ۴سال هم گذشت...متفکرنمی دونم...وقتی بر می گردم به عقب نگاه می کنم می بینم سختی هام زیاد بود اما خوب در کنارش دوران شیرین هم زیاد بود.فوت مامان جانم سال دوم دانشگاه بود خیلی داغونم کرد...اما خدا رو شکر بچه ها خیلی هوام رو توی دانشگاه داشتن.یادش بخیر یک سالم بسیجی نمونه شدم تعجبکه فکر کنم اشتباهی صورت گرفته بود که من رو معرفی کردن، به دل نگیرین...نیشخند دانشجوی فرهیخته شدم عینکاما چون از سوسول بازی هاش خوشم نمی یومد جشن نمی رفتیم به جاش بچه ها می یومدن خونه من تلب میشدن یا بالعکس گاوچرانیه هر حال نمی ذاشتیم بهمون بد بگذره...هورا سال ٨٧ با کاروان نخبگان کشوری یولرفتم جاتون خالی خونه خدا اما به قول بچه می گفتن من به عنوان نمک کاروان میرم چون پخمم نه نخبه... قهقههراستم می گفتن،قبول داشتم...دعا کنین فقط قبول حق واقع شده باشه،البته این مکه رو مدیون آبجی سمیرام قلبچون پروازم از تهران بود تمام کارها رو اون برام توی تهران انجام داد،بازم میگم آبجی دستت درد نکنه... بغلوای بعدش دعوای من و دکتر اخراجی بود...سبز چقدر بچه های دانشگاه خوشحال شده بودن که بالاخره یکی پیدا شد روی این آدم رو توی دانشگاه کم کنه... زبانیادش بخیر اون روزام برای خودش عالمی داشت.از خود راضی سال آخر دانشگاه هم فوت آقا جان پیش اومد،این دفعه دیگه نایی برای دلداری بقیه نداشتم....خودم حالم زار بود که بقیه دلداریم می دادن.اینجام یادمه بچه های دانشگاه تنهام نذاشتن و با حضورشون توی مراسم سعی میکردن آرومم کنن...در کل خودم از کارنامه دوران دانشجوییم تا حدودی راضییم اما می تونست بهتر از اینم باشه...خواب به هر حال شکر خدا تموم شد...مژه حالا بریم سر قضیه سیایت که هیچ وقت از دیانت جدا نمی شه....حقیقتش خیلی افسوس می خورم وقتی یک سری صحنه ها رو توی جامعه می بینم.افسوس جای افسوس داره که به جای تشکر از کسی که ۴سال مخلصانه برای ایران خدمت کرد آخر بیان این همه دروغ و اتعام رو بهش نسبت بدن.چشم دلم می سوزه برای شال سبزی که اون قدر مقام و احترام داشت اما حالا به خاطر سودجویی برخی افراد دین گریز به دست هر آدم......سبز دیده میشه......عصبانی نمی دونم شاید من خیلی داغم.اما به نظرم تبلیغات امسال بازی با برخی عقاید مردم بود...ناراحت به کجا داریم میریم فقط خدا می داند و بس...چشم به هر حال امیدوارم باز هم مثل ۴ سال گذشته کسی رای بیاورد که اصلح تر از همه است.

دعا برای فرج آقا امام زمان یادتون نره...مژه

                             التماس دعا...یاعلی./.بامن حرف نزن

جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط مسافرتنها


اللهم عجل لولیک الفرج

سلام به همه ی دوستانی که لطف کردن و توی این مدت که نبودم به وب لاگم سر زدند و نظر دادن.لبخنددسته همگیتون درد نکنه...فرشتهشکر خدا خوبین که؟مژهتوی این مدت خیلی دلم برای محیط نت تنگ شده بود،دنبال یک موقعیت بودم که بیام اما اینقدر سرم شلوغ بود که نشد.خنثیراستی اگه خدا بخواد به سلامتی دارم درسم رو تموم می کنم. یولاین کارآموزی ها که پدرمون رو درآورده،این هفته شیفت صبح بیمارستان بودم اما از شنبه 2 شیفت بیمارستان دارم.(یک شیفتش توی ابن سینام=>بیمارستان روانیخنثی)از همین حالا بچه ذوق زده شده،خدا کنه با محیط کنار بیام.چشمدیگه بعدش از برج 3 مدرکم رو می گیرم و میشم یه پا آمپول زنشیطانچطوره؟؟؟هورا

************************************************

گوهرهای قدسی:

_ خداوند متعال می فرماید:بنده من!همه اشیاء را به خاطر تو آفریدم و تو را به خاطر خودم.دنیا را از روی احسان به تو بخشیدم،ولی آخرت را به خاطر ایمان.

_ خداوند متعال می فرماید:اخلاص،رازی از رازهای من است که آن را در دل هر یک از بندگانم که دوست داشته باشم،به ودیعت می گذارم.

_ خداوند متعال به حضرت داود(ع) وحی فرمود:مرا در روزهای خوشی یاد کن،تا من هم در روزگار گرفتاری ات،تو را اجابت کنم.

_ در تورات آمده است:ای فرزندان آدم!مرا به اندازه ای که به من نیاز دارید،اطاعت کنید و مرا به اندازه ی صبرتان بر آتش دوزخ معصیت کنید،برای دنیا به اندازه ای که در آن می مانید کار کنید،و...برای آخرت، به اندازه ای که در آن می مانید،توشه بردارید.

_ خداوند متعال می فرماید:جوانی که به تقدیر من ایمان داشته باشد،به کتاب من راضی و به رزق من قانع باشد و به خاطر من از شهوت و دلخواه خود بگذرد،او نزد من همچون بعضی از فرشتگان است.

***من که خیلی خوشم اومد از اینا،خدا کنه شما هم از این مطالب خوشتون بیاد.

دعا برای فرج آقا امام زمان(عج) فراموش نشه لطفا...

                                التماس دعا...

                                             یاعلی...

 

پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط مسافرتنها


الهی و ربی من لی غیرک

سلام.....خوب هستین همگی؟شرمنده من اینقدر هم که می بینین بدقول نیستم...اما یک مدتی هم که تعطیل بودم منو انداختن توی کار نشریه...نشریه هم که خودتون می دونین پدر آدم رو در می آره تا وقتی که بخواد در بیاد...بگذریم...از فردا باز از ساعت ٧:٣٠ تا ١٢:٣٠ کارآموزی دارم تا ١٧/۶/٨٧ .دعا کنین که خوب باشه استادمون...بازدید و از این حرفاست...توی این مدت یه ٣ روزی اومدم مشهد که یک شب با خونواده رفتیم حرم...جاتون حسابی خالی بود،به من که خیلی چسبید...یک شب دیگه هم رفتیم خیابان چهارراه شهدا که از دور یه سلامی بدیم و زیرگذر حرم هم یه چرخی بزنیم.......آخه من عاشق خیابان چهارراه شهدا هستم.بابا بچه اون محله هست.منم تا همین چند وقت پیش محل زندگی همون طرفا بود که دیگه حالا عوض کردیم.محل کار بابا هم توی همون حدودا بود که دیگه دقیق نمی گم...خلاصه من خیلی خیلی اون محدوده رو دوست دارم.یه جوری توی اون راسته خیابون آروم می شم.آخه نصف شبم که بگن از اون جا برم حرم هیچ ترسی ندارم.اما الان از خونه نمی تونم پام رو بزارم بیرون...چون اصلا وارد نیستم به محدودش...بابا هم خودش خوشش نمی یاد...بابا داره دنبال خونه میگرده توی خیابان امام رضا(ع) یا چهارراه شهدا...کلنگی باشه که خودشون بسازن خیلی بهتره....اگه کسی پیدا کرد خدا خیر دنیا و آخرت رو بده بهش...لطف کنه به منم خبر بده که به بابا بگم.دیگه پرحرفی بسته اما دل پر دردی دارم...داشتم می گفتم توی راسته ی چهارراه شهدا بودیم توی ترافیک،که دیدم یکی یه دفترچه داد بهم،یکی هم از جلو به بابا داد...از گروه صادقیه بود،این گروه رو نمی شناسم اما تازگی ها دوتا کار جالب همین طوری ازشون گیر آوردم...خلاصههههههههه.....توی دفترچه یه متن جالب بود که می خواستم بنویسم توی نشریه اما بعضی ها مخالفت کردن گفتن که خیلی تند در مورد دانشگاه حرف زده...منم گفتم باشه...نمی نویسم...اما توی اینجا می نویسم...چون دلم نمی یاد ازش بگذرم...

******************************************************

قطب شمال و جنوب جغرافیایی،قطب مثبت و منفی آهن ربا و خواص آن ها را شناختم،اما نیاموختم که قطب عالم امکان،تو هستی.در زنگ شیمی-وقتی سخن از چرخش الکترون ها به دور هسته ی اتم به میان می آمد،اشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی و ماسوای آن گرد وجود شریف تو می چرخند.

ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمول های پیچیده ریاضی،فیزیک و شیمی،فرمول ساده ارتباط با تو را نیز به من یاد می دادند.

وقتی برای کنکور درس می خواندم،کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)تشویق نکرد.

کسی برایم تبیین نکرد که معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیت یا مهدکودک خویش درجا می زنند.

از فضای نیمه بسته ی مدرسه،وارد فضای باز دانشگاه شدم.در دانشگاه وضع از این هم اسف بارتر بود.بازار غرور و نخوت پرمشتری بود و اسباب غفلت٬فراوان و فراهم.مولای من در دانشگاه هم کسی برایم از تو سخن نگفت٬پرچمی به نام تو افراشته نبود٬کسی به سوی تو دعوت نمی کرد٬استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد.

پس از فراغت تحصیل نیز٬اداره ی زندگی و دغدغه ی معاش٬مجالی برای فکر کردن راجع به تو باقی نگذاشت!!!

**************************************************

به کجا داریم می ریم؟!!!خدایا خودت کمک همگیمون بکن...

دعا برای فرج آقا یادتون نره...مژه

                         التماس دعا...لبخندبامن حرف نزنلبخند

سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧ ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط مسافرتنها


سلام

سلام.......خوبین همگی؟؟؟؟اول از همه ولادت با سعادت امیر مومنان علی (ع) رو به تمامی پدران عزیز٬مخصوصا بابای خوب خودم  و شما دوستان محترم تبریک میگم.در ضمن وفات حضرت زینب رو هم که توی همین ایام مبارک بود به همگی تسلیت میگم...انشاءالله اونایی که رفتن اعتکاف برای همگی دعا کرده باشند و مورد قبول حق تعالی هم واقع شده باشه...شرمنده از این همه بدقولی هایی که کردم.......الان میگم دلیل بدقولی های من چی بوده،انشاءالله که شماها هم بهم حق میدین.خیلی وقت ها تصمیم می گرفتم که وب لاگ رو بروز کنم،اما هر بار یه مشکلی پیش می یومد....مثلا توی این مدت ٣-٢ مرتبه ای آقاجانم(بابای مامانم)توی بیمارستان بستری شدن...آخرین بار بستری شدنشونم همین چند روز پیش بود...یه سفرم برای خودم پیش اومد که اینقدر یک دفعه ای شد که نتونستم بیام اینجا از همگی تون حلالیت بطلبم،برای جبران به جاش همتون رو دعا کردم،و...البته اگه مورد قبول اوستا کریم باشه....بعدش که اومدم چون پرواز تهران بودم سریع بابا اینا اومدن دنبالم گاز و گرفتیم اومدم سمت دانشگاه......حتی مشهدم نرفتم!!!!فکرشو بکنین....آخه ترمه آخر تئوری هام بود منم که یک ماه غیبت داشتم حسابی عقب بودم باید زود می یومدم تا خدایی نکرده آخر ترم گلابی نکارم(منظورم افتادن از درسه،اونم دقیق ترم آخر...)تا ١٧ تیر هم که امتحانام بود.....از ١٩ تیرم دارم صبح و عصر ٢ شیفته میرم بیمارستان!!!!واحدهای عرصه هست که از حالا گذاشتن......منم مجبورم این ٢ ساعت استراحت رو بیام اینجا اینو بروز کنم.آخه تا ٣٠ مرداد برنامه همینه...٨شب که میرسم خونه نمی دونم چه جوری شام بخورم که برم زودی بخوابم...هنوز مشهدم نتونستم برم.......دلم برای مشهد مخصوصا امام رضا یک ذره شده...هر کی طلبیده شد رفت حرم آقا برای منم خیلی دعا کنه...الان زیاد نمی تونم بنویسم٬حرف برای گفتن زیاد دارم٬سعی می کنم تند تند از این به بعد وب لاگم رو بروز کنم...موفق باشید همگی...التماس دعای فراوان......یاعلی./.

دعا برای فرج آقا یادتون نره...مژه

                                                                                    التماس دعا...لبخندبامن حرف نزنلبخند

یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧ ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط مسافرتنها


اللهم عجل لوليک الفرج...

سلاااااام...خوب هستین همگی؟شرمنده از اینکه نتونستم روز نیمه شعبان بروز کنم.خیلی دوست داشتم که اعیاد گذشته رو بیام و بهتون تبریک بگم اما متاسفانه نشد دیگه...ولیکن با اینکه گذشته اما بازم اعیاد گذشته رو به همه شما عاشقان امامت تبریک و تهنیت عرض می کنم.انشاءالله که از این ماه بهترین استفاده ها رو برده باشید و منم از دعای خیرتون محروم نکرده باشین.توی این چند روزه چندین نفر از بچه های دوره دبیرستان با اجازه بزرگترها حروم شدن منم به نوبه ی خودم برای همگیشون خوشبختی و سعادتمندی رو آرزومندم.در ضمن از آبجی بتول خودم و آقای مهندس جودی بابت نظراتشون خیلی ممنونم.آقای مهندس شما لطف دارین که میان از وب لاگ ما فقیر وفقرا سر می زنین.در مورد بیمارستان هم زیاد نگران نباشین چون که هر چی باشه شما بالاخره آقای مهندس هستین و به رضوی کمتر که راضی نمیشین پس مطمئنن زیر دست یک کارآموز نمی افتین.در ضمن از طرف دیگه هم من توی بخش زنان و زایمان هستم فعلا.مگر اینکه خانوم - بچه ها زیر دست من بیافتن.چنذ روز پیش یک مریض عرب داشتیم.دکتر هم کم نیاورد گفت الان میرم به عربی بهش میگم که فردا مرخصه٬توی اتاقش که رفت خیلی جدی گفت خانوم الفردا مرخص...مونده بودم چه جوری جلو خندم رو بگیرم آخه خانومه یک کلمه هم فارسی یاد نداشت.بگذریم...راستی حال آقاجانم(پدربزرگم) چندان خوب نیست خواهش می کنم توی این روزای عزیز براشون خیلی دعا کنین.راستی برای بابا هم خیلی دعا کنین.اگه کارشون درست بشه همتون یه شیرینی مخصوص پیش من دارین.خوب دیگه زیاد مزاحمتون نمی شم.خیلی محتاج دعا هستم.موفق باشید همگی...

*****************************************

خدایا خسته ام...

خسته از خود...نه آن خودی که تو به من عطا کردی بلکه خسته ام از آن خودی که خود برای خود ساخته ام.خودی که غرق در دنیای پر از زرق و برق است٬خودی که گاه با بازی های بچه گانه اش فرش و عرش را به لرزه در می آورد.

الهی...مدت هاست که دلم گرفته...دلم گرفته از تیرگی قلبم٬از گرد و غباری که مدت هاست همچون حجابی بر روی دلم سنگینی می کند.دلم گرفته از چشم هایی که با دیدن نادیدنی ها نور بصیرت را از وجودم دور ساخته٬دلم گرفته از زبانی که با آلوده شدن به گناه داغی تنم را هر لحظه بیشتر می کند.

آری٬به خدا دلم گرفته از گوشهایم که به خاطر شنیدن آنچه نباید می شنید محکوم به آن شد که دیگر صدای طنین انداز لبیکت را نشنود.

پروردگارا!!!با آنکه بسیار از آن نفس پاکی که به من بخشیدی دور شده ام اما عظمتت را شاهد می گیرم و به بزرگی ات سوگند می خورم و می دانم که بهتر از من میدانی که هیچ گاه طالب چنین خودی نبوده ام.خوب می دانی که همیشه به دنبال راهت بوده ام تا به وصل برسم اما انگار گاه چشم صورت بر چشم سیرت غلبه کرده و نتوانسته ام آنچنان که درخور تو باشد به سویت حرکت کنم.

بارالهی...به درگاهت شرمگینم.هر روز و هر لحظه لطفت بر من بیش از پیش آشکار می شود بی آنکه حتی مستحق یکی از آنها باشم و این بار هم آمده ام به درگاهت ولیکن شرمسارتر از دیروزها و تنها می توانم در مقابل این همه لطف و بزرگی بگویم...خدایا شکرت...

دعا برای تعجیل در فرج آقا یادتون نره...

                          التماس دعا...

چهارشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٦ ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط مسافرتنها


السلام عليک ياعلی بن موسی الرضا...

سلااااااام...خوب هستين همگی؟؟؟اول از همه اين اعياد خجسته رو به همگی تبريک می گم...انشاءالله که به همگی خوش گذشته باشه تا به الان.اميدوارم بتونين بهترين استفاده ها رو از ماه خجسته ببرين و ممنون ميشم که برای منم خيلی دعا کنين چون حسابی محتاج دعای شما خوبان هستم.دوم اينکه بابت دير اومدنم معذرت ميخوام.راستش يه نموره تازگی ها سرم شلوغ شده برای همين کمتر وقت می کنم نت سر بزنم.توی مرداد که يه ۱۰ روزی مارو بردن اتاق عملجاتون واقعا خالی بود.يه نمونش مثلا اين بود که می رفتيم توی رختکن که استراحت کنيم يه دفعه جيغ همگيمون بلند ميشد...برا چی؟؟؟!!!خوب معلومه ديگه توی رختکنی که توی قسمت اتاق عمل بود يه موش بود که خيلی دوست داشت سربه سرمون بزاره...استادمونم ريلکس می يومد می گفت باز چی شده بچه ها؟آخه اين موش بيچاره مگه به شماها چيکار داره؟؟!!!بزارين بيچاره يه قدمی بزنه...يه وقتايی هم ميديديم تندی می رفت توی اتاق وسايل استريل...ديگه خودتون بفهمين چقدر بهداشت اونجا رعايت ميشده.من بيچاره هم نمی دونم حساسيت پيدا کردم به اتاق عمل که از همون زمان سرم حسابی خارش پيدا کرده.بعد از اونجا هم که برگشتم به لطف خدا تونستم توی يه بيمارستان معروفه مشهد مشغول به کار بشم البته فعلا که بصورت افتخاری هست.اگه خدا بخواد قرار بر اين هست که ۴۰ روزی برم اونجا يعنی تا آخر تابستون.برا من که خيلی خوب ميشه چون حسابی چيزی ياد می گيرم.کارکنان اونجا هيچکدوم باور نمی کنن که من اونجا ميرم ميگن آخه سابقه نداشته که دانشجو اين بيمارستان بپذيره حتی بصورت افتخاری...ميگن حتما پارتی داشتم.هرچی ميگم نه اصلا پارتی در کار نبوده باورشون نميشه.تنها لطف و کمک خدا بود که خيلی از خدا متشکرم.اين طور موقعيتی برای ماها که دانشجوی اين رشته ايم خيلی عاليه...خدايا شکرتتا ۵شنبه که توی بخش زنان و زايمان بودم اما قرار هست از شنبه چند روزم برم icu و ccu.اومدم امروز برم توی نت نگاه کنم در مورد اين ها مطلب گير بيارم که بدبختانه هيچ مطلب مفيدی نتونستم پيدا کنم.دعا کنين شنبه يه دفعه سوتی ندم.هر روز به جز جمعه ها مجبورم ۳۰/۶ الی ۷ از خونه بزنم بيرون که زود برسم بيمارستان تا ساعت ۲ هم اونجا باشم تا دلتون بخواد ازم بيگاری ميکشنگاهی اوقات واقعا جلو چشام سياه ميشهاما چيزی بهشون نميگم به خاطر اينکه در عوض کلی توی رشته ام وارد ميشم.راستی اين ۲-۳ ماه برای بابا يا نه بهتره بگم برای خانواده خيلی حياتی هست خواهش می کنم خيلی دعا کنين.اگه توی اين چند ماهه کارا درست بشه همتون يه شيرينی مخصوص پيشم دارين.فقط خواهش می کنم دعا يادتون نره...خوب ديگه زياد مزاحمتون نمی شم...موفق باشيد...در پناه حق...ياعلی./.
دعا برای فرج آقا يادتون نره...
                   التماس دعا...
جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦ ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط مسافرتنها


اللهم عجل لوليک الفرج...

سلااااااااااااااامممممممممم...خوبين همگی؟چه خبر؟؟؟!!!آره جدی جدی خودمم که اومدم وب لاگم رو بروز کنم.اول از هر چيزی به همگی ولادت با سعادت خانوم فاطمه زهرا(سلام الله) رو تبريک می گممخصوصا به همه ی مادران گلو ويژه تر از همه به مامان خوب خودم توی اين مدت حسابی دلم برا وب لاگم تنگ شده بود.دلم برای نظرهای همگيتون يه ذرّه شده بود.راستش چند بار می خواستم بيام و بروز کنم اما هر بار يه مسئله ای برام پيش می يومد...يک ۲ هفته ای که با اجازتون توی بستر آبله مرغانی بسر می بردم.توی اين سن آبله مرغان گرفتن نوبر والا که اونم امسالی من مُد کردم.کلی ماجرا داشتم با اون آبله مرغان گرفتنم.يکی از استادامون روزی که رفتم دانشگاه بهم تبريک گفت.منم جا خوردم گفتم عجبا از کی تا حالا آبله مرغان گرفتن تبريک گفتن داره که بعد فهميدم نه بابا جريان چيز ديگه ای هست که بالاخره با همت والای بچه ها تونستم توی کله ی مبارک استادمون فرو کنم که بابا جدی جدی آبله مرغان داشتم.بعد از اين آبله مرغان گرفتن يکسری کار ديگه پيش اومد که وقتم رو گرفت.کار در مورد نشريه و بسيج و دفتر فرهنگ و اين چيزابود.بعد يه دوره آموزشی اومديم مشهد.۲-۳ روزه بود ولی چشمتون روز بد نبينه برا من که مثل ۳۰ سال گذشت آخه حکم ماموريت به نام من خورده بود و مسئوليت ۳۶ تا دختر همسن وسال خودم رو به من سپرده بودن برا همين خواب و خوراک نداشتم.البته يه اتوبوسم پسرا بودن اما دريغ از يه تعارف خشک وخالی برا کمک...اگه بهم اجازه ميدادن ۳۶ تا پسر رو درجا خفه می کردم.بس که اينا بی خيال بودنيادمه يه شب ساعت ۱۰ اعلام کردن می خوام بريم حرممنو ميگی مثل اين شوک زده ها زودی رفتم ۳۶ تا دختر رو جمع کردم به هوای اينکه لااقل يکی از آقايون يک ماشين برا ما جور کرده.اومديم بيرون می بينيم به به همشون رفتنمنو ميگی حسابی قاط زده بودمبا ۱۰۰۱ بدبختی ماشين جورکردم بچه ها رو بردم می بينم اساتيد بزرگوار عزرائيل همگيشون توی حرم هستن دلم می خواست خفشون کنم.خوب از اين که بگذريم باز بعد از يه مدتی که گذشت دوباره يه عده ای از بچه های دانشگاه رو آوردن مشهد برای ديدار با رهبریاین دفعه جاتون خالی خيلی خوش گذشت.راحت و بی دردسر رفتم و اومدم.لحظه ديدار برای من يکی که خيلی به ياد موندنی بود.توی اونجا هم همه ی دوستام رو ديدم جز يکيشون که توی حوزه درس می خوند.از اينا که بگذريم توی فرجه ها هم که اومدم هفته ی اول همش از خونه اين فاميل به خونه اون فاميل ميرفتيم...ديدم نه بابا ۱هفته گذشت و من نتونستم درس بخونمبرا همين زودی شال و کلاه کردم و رفتم سمت دانشگاه تا ۱هفته ی باقيمانده رو بتونم خير سرم دوکلام درس بخونمبعدم که امتحانات شروع شد که نمی شد بيام بروز کنم.البته توی اين مدت نت می يومدم اما تنها نظرات رو می خوندم و می رفتم چون زياد وقت نداشتم برای همين خيلی خيلی ممنونم از همه ی دوستانی که توی اين مدت لطف کردن و برام نظر دادن همچنين از دوستانی که لطف می کردن و می يومدن اما نظر نمی دادن هم ممنونم.توی اين مدت يکسری اتفاقايی پيش اومد که حسابی خدا کمکم کرد...نمی دونم چه جوری می تونم شکرگزار باشم اما اينو به يقين می دونم که خدا توی چند سالی که عمر کردم هميشه جايی که به لطفش نياز داشتم لطف و رحمتش رو ازم دريغ نکرده که بماند بلکه چندين برابر بيشتر از اونی که انتظارش رو داشتم دستم رو می گرفته و همین باعث ميشه که هيچ وقت نتونم طوری که بايد شکرگزار باشم.خوب ديگه بسه برای اين دفعه حسابی پرحرفی کردم...اما در آخر باز هم از همه ی شما دوستان ممنونم و اميدوارم که برام دعا کنين چون که حسابی به دعای شما احتياج دارم.
دعا برای فرج آقا يادتون نره...
                    التماس دعا...
جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦ ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط مسافرتنها


السلام عليک ياعلی بن موسی الرضا

يامقلّب القلوب والابصار
يا مدبراللّيل والنّهار
يا محوّل الحول والاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال 
سلام...خوبين همگی؟عيد همگی مبارکانشاءالله که سال خوبی رو پيش رو داشته باشيد.لحظه ی سال تحويل ما رو هم دعا کردين؟! اميدوارم از ماه محرم و صفر ۱۳۸۵ که گذشت بهترين استفاده ها رو برده باشيد و توی اون روزای عزيز منم از دعای خيرتون محروم نکرده باشيد.جای همگی خالی توی اين چند وقته حرم واقعا حال وهوای ديگه ای داشت.من که برا همگی چه اونايی که التماس دعا گفته بودندو چه کسانی که التماس دعا نگفته بودند دعا کردم٬البته اگه خدا قبول کنه.اين چند روزه حسابی به کم خوابی مبتلا شدم...خداييش بد درديه ولی در عوض می يرزيد.من پارسال موقع سال تحويل نوشتم که تنها حرم بودم٬پارسال هر کارمی کردم نمی تونستم جلوی گريم رو بگيرم.انگاری يکی ميزد منو منم لحظه سال تحويل زار زار گريه می کردم.اون اتفاقای ناگوارم برام پيش اومد و مامان جانم رو از دست دادم.اما امسال در عوض کلّهم اجمعين خونواده تشريف داشتن.جاتون خالی رفتيم حرم...ولی برعکس پارسال امسال همش لحظه سال تحويل سربه سر بقيه ميذاشتم و يک لحظه مثل بچه آدم نبودم.پس خدا بهتون صبر بده چون امسال انگاری همش سر به سر ديگران ميزارم(با رز نوشته ميشه يا دال ذال...به رو خودتون نيارين که بيسوادم)هييييييييييی...الان به يکی از بچه ها زنگ زدم عيد رو تبريک بگم ديدم ميگه ميخواد بره مکه...منم مکه ميخواااااااااااااااااااااااااااممممممم...هييييييييييييی روزگار...خدايا شکرت اما اگه مارم بطلبی که آدممون کنی چی ميشه خدا جونبه اين دوست عزيزم يا نه بهتر بگم آبجی گلم تبريک ميگم.انشاءالله که بتونه بهترين استفاده رو توی اين مدت از اين مکان مقدس و نورانی ببره...خوب ديگه نوشتن بسه.انگاری روز اول ۱۳۸۶ خدا عشقش کشيد سربهسر اين دل بزاره...باشه اوستا کريم حرفی ندارم هرجور که دلت ميخواد٬عشقت ميکشه با اين دل بازی کن...خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامنم مکه ميخوام.ميخوام بيام بين صفا و مروه راه برم...ميخوام بيام بشينم پشت پنجره های بقيع داد بزنم٬زار بزنم شايد که آدمم کنی...امام رضا موقع سال تحويل پيش خودت بودم پس يه بزرگی کن و يه مکه بهم عيدی بده...ازت خواهش ميکنم آقاجون...التماست ميکنماين دل شکسته رو بيش از اين نشکن آقاجونم...
دعا برا فرج آقا يادتون نره...
           التماس دعا...
چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦ ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط مسافرتنها


لایوم کیومک یااباعبدالله...

گرچه آبم روزی اماسوختم

قطره تادریا سراپا سوختم

تشنه ای آمد لبش را ترکند

چاره لب تشنه ای دیگرکند

تشنه ای آمد که سیرابش کنم

مشک خالی داد تاآبش کنم

تشنه آن روز من عباس بود

پاسدار خیمه های یاس بود

خون عباس علمدار شهید

قطره قطره در درون من چکید

گرچه آبم آبرویم رفته است

شادی از رگ های جویم رفته است

آب بودم کربلا پشتم شکست

قایق امید من بر گل نشست

حال از اکبر خجالت می کشم

از علی اصغر خجالت می کشم

             شعر باتلخیص:از مصطفی رحماندوست

***********************************

حضرت مهدی(علیه السلام):

ای حسین(ع)٬پس اگر روزگار مرا به تاخیر انداخت و تقدیر الهی مرا از یاری تو بازداشت(در عرض) هر صبح و شام بر تو ندبه و زاری می کنم و برتو به جای اشک خون گریه می کنم.

                                                            (زیارت ناحیه مقدسه)

***********************************

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد

آرزومند نگاری به نگاری برسد

***********************************

سلام...خوب هستین همگی؟ببخشید زودتر از این می خواستم بروز کنم ولی دوست داشتم با مطلبی بروز کنم که در خور ماه محرم باشه.اما بازم نتونستم آنچه رو که حق مطلب رو ادا کنه پیدا کنم.امیدوارم که از همین مطالبی که نوشتم خوشتون اومده باشه و استفاده ی لازم رو ببرین.انشاءالله که تا به امروز از این ماه عزیز استفاده لازم رو برده باشید و منم از دعای خوبتون محروم نکرده باشین.همچنین ۲۲ بهمن روز پر افتخار میهن اسلامی رو به همتون تبریک میگم.انشاءالله که بتونیم پیروان خوب و صدیقی برای شهدامون باشیم...راستی به نرجس السادات عزیزم هم شروع زندگی مشترکش رو تبریک میگم.امیدوارم سالیان سال با همسرش زندگی خوبی رو داشته باشند.این نرجس السادات خانوم از اون بچه های گل روزگار بود که از دستمون رفت.دانشگاه و حوزه رو همزمان می خوند امسالم دانشگاهش رو تموم کرد یعنی ۷ ترمهانشاءالله ۱ سال دیگه هم حوزه رو تموم میکنه...حالا به من حق میدین که افسوس از دست رفتنش رو بخورم...نه حالا از شوخی گذشته انشاءالله که خوشبخت بشه.خوب دیگه آخرم اینکه مثل همیشه محتاج دعام.ممنون میشم برام دعا کنین.

***********************************

دعا برای تعجیل در فرج آقا یادتون نره...

                                   التماس دعا...

یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥ ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط مسافرتنها


اللهم عجّل لوليک الفرج...

سلاااااااااممم...خوبين همگی؟؟؟اول از همه اميدوارم که از ديروزنهايت استفاده رو برده باشين و من رو هم از دعای خيرتون محروم نکرده باشيد.جاتون خالی ديروزحرم خيلی شلوغ بود...تااونجايی که يادم بود برای همتون دعا کردم.عيد سعيد قربان رو هم به همگی تبريک ميگمبا قربونی ها چيکار می کنين؟خوب از اينا که بگذريم بايد يک توضيحی برای طرح قالبم بدم.راستش من چون هميشه ازمديريت٬پيام ها رو می خونم باعث شد که نفهمم از کی قالبم عوض شده...تا اينکه از پيام آبجی سميرا متوجه شدم قالبم عوض شدهدرحقيقت من اين قالب رو قبلا اومدم درست کنم زدم و خرابش کردم اما انگاری طراح قالبم لطف کردن و قالب رو درست کردن و دوباره گذاشتن سرجاشاز همين جا ازشون تشکر ميکنم٬خيلی خيلی لطف کردن که اينو برام درست کردن...از همين جا از دوستانی هم که اسم وبلاگشون توی لينک شده ها نيست معذرت ميخوام٬سعی می کنم توی اولين فرصت لينک بقيه دوستان رو هم بزارم.پريروز بعدازظهر رسيدم مشهد گفتم اول بيام اينجا روبروز کنم که زياد گردو خاک نخوره...بعدم بشينم خيرسرم توی فرجه ها درس بخونمتورو خدا دعا کنين که بتونم خوب درس بخونمبرای ايندفعه چندتا سخن کوتا و جالب براتون آوردم که خوندنش خالی از لطف نيست...
***********************************
*دوست هر انسان عقل وانديشه ی اوست و دشمنش نادانی او. «امام رضا(ع)»
*نابغه کسی است که پيوسته افکارش را از قوه به فعل می آورد. «بالزاک»
*نيکی چيزی است که بيش از هرچيز مردم را خلع سلاح می کند. «لاکودر»
*زيانبارترين عيبها٬عيب خود ناديدن است. «لقمان حکيم»
*با داشتن اراده ی قوی مالک همه چيز هستيد. «گوته»
*سختی و مشقت استادی است که بزرگترين رجال عالم٬کمر شاگردی و خدمت اورا بسته اند. «جرمی تايلور»
*هر قدر بيشتر کسی رادوست داشته باشيد٬کمتر مغرورش می کنيد. «مولير»
*برای تلفظ کوتاه ترين کلمه«بله» يا«نه» خيلی بيشتر ازيک نطق بايد فکر کرد. «پيتياگور»
*اگر می خواهی هستی را بشناسی خود را بشناس.‌ «سقراط»
*بردباری در زمان خشم مشکلترين ولی باارزش ترين کارها می باشد. «سقراط»
*باارزش ترين مردم٬کسی است که دنيا را مايه ی ارزش خود نداند. «امام موسی کاظم(ع)»
*تمسخر سلاح ضعيفان است. «لاول»
انشاءالله که خوشتون اومده باشه...
***********************************
دعا برای فرج آقا يادتون نره...
                         التماس دعا...
 
 
یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥ ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط مسافرتنها


 
:بازديد
لينك وبلاگ


RSS feed